زندگیتان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاكی چشمه زمزم؛عيد قربان،پر شکوهترين ايثار و زيباترين جلوه ي تعبد در برابر خالق يکتا بر شما مبارک+ نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در جمعه 1389/10/17 و ساعت
|
خمار میوند میوند بیا لکه چې وینو ته خمار دی راحصار یې بیا په غیږه کې ښامار دی بیا یې سیوری دصلیب په ټټر ښکاري داحمد دتورې نوی شرنګهار دی روغ به به نه ستنیږی خوښه که دخدای وه غلیمګی بیا داجل پر اوږو بار دی دمرګ جام به دخپل سر کاسه کې ورکړي دارغند دمستو توندو څپور وار دی دلته ډیر دغرور څلي رانسکور شول دا له غشو ډک کمان دي کندهار دی دترنک په شور کې بیا دټپوغږ دی په تیارو بیا دزلمو ستورو ګذار دی دا دپاپ دبندګانوکلی نه دي دنبی (ص) دمبارکې خرقې ښار دی چې دنیا دسومنات یې کړله ورانه دا دهغو نومیالو دننګ دیار دی کلیساوې به ذاکره کنډواله شي نړیدوته یې څو ورځې انتظار دی ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در پنجشنبه 1389/09/18 و ساعت
|
اوس چې ټپې مي د بنګړو په شانې شور نه لري
+ نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در پنجشنبه 1389/09/18 و ساعت
|
بخت آیینه ندارم که در او مینگری ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در شنبه 1388/12/29 و ساعت
|
یاغي باغي هلمند هلمندموڅه یاغي باغي څپه وهلې ده ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در یکشنبه 1388/12/09 و ساعت
|
ما د ساحل له غيږي وخوځوئ
ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در جمعه 1388/10/04 و ساعت
|
ميتواني نگاهم نكني اما نميتواني جلو چشمانم را بگيري . ميتواني بگوي دوستت ندارم اما نميتواني بگوي دوستم نداشته باش . ميتواني از پيشم بروي اما نميتواني بگوي دنبالم نيا . پس نگاهت ميكنم ، دوستت دارم ،تا ابد به دنبالت ميایم.
هرگز لبخند را ترک نکن ،حتی وقتی ناراحتی،چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو بشود
زندگی کوتاهتر ازآن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود باگریه جبران نمی شود فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم
اگر می بینی کسی به روی تو لبخند نمی زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن
دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ، اسراف در محبت است . اگر میخواهی همیشه آرام باشی ، دلگیریهایت را روی ریگ و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس . اگر کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد ، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه سعی کن او را فراموش کنی شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید...آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را
زندگی کن و لبخند بزن
آنروز که همه دنبال چشمان زیبا هستند
گفتمش یک بوسه خواهم از لبت گفتا مخواه من بدهکارت نیم کزمن طلبکاری کنی گفتمش یار وفادار توام ، گفتا بس است من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر ، گفت می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی
اگرقرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم
+ نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در جمعه 1388/10/04 و ساعت
|
دلم برای خودم سوخت، دیشب در عمق تنهاییم،در سکوت پایان ناپذیر اتاقم، دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد. برای دلی که هیچ ظلمی نکرد، و هیچ جفایی نکرد، و هیچکس را نیازرد، و هیچ عزیزی را تنها نگذاشت، اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد و تنها ماند، برای دلی که میدانست نباید دل ببندد، اما بست + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در جمعه 1388/10/04 و ساعت
|
ازین زمانه ِ پرکین بسکه بیزارم نهال عشق شکستم ز باغ ِ پندارم به برکه های نگاهم که ماه میخندید فضاش گریه بیآلوده ، درد میبارم هزار پیچ تب ِ لحظه هاست بینایی چه آزمونی ، خدایا ؟ چرا گرفتارم ؟ سفر کنم ، نتوانم که پای بسته ترین کجا روم ؟ که رهانم خودم و افکارم دو بال کاشکی میداشتم پریدن را دو بال تا که رَهم زین محیط ِ آزارم ز بغض خسته چه گویم کو آن گوش ِ سخن کی را بگویم ازین درد ها که من دارم + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در سه شنبه 1388/09/03 و ساعت
|
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
+ نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در سه شنبه 1388/09/03 و ساعت
|
سودای تمدن افزوده بدل بــــسکه تمــــــنای تمـــــدن گویم سخــنی حسب تقاضــــای تمــــدن از مولوی ایـــن مدرسه پرسید رفیــقی کآخر تو نــــما حـــل معـــــمای تمــــدن گفتا که در این ره که رسوا شده تنــها دنیای تمـــــدن شــــده رســوای تمـــدن توپ است وتفنگ است وسیاسی وجنگ است وحشی شدم از کـــثرت غوغای تمـــدن کس نیست که با هیتلر و چرچیل بگوید تا چند کمر بستــه به یغــــمای تمـــــدن امروز مفشن به نــــــظر می رســد اما تا دیده شود رونــــق فــــردای تمـــــدن یک زمزمه گر بـشنوی از ساز حقیقت دیگر ندهی گــــوش به سرنای تمــــدن ای یوسف اسلام در این مرحــــلۀ دهر هشدار ز تـــــزویر زلیـــــخای تمـــــدن آثار تمــــــدن هـمه در شــــهر تدیـــــن ما جمله روان جانب صحـــرای تمـــدن شد خاک سر بلخی و پیداست ز خاکش چون اخگر سرخ آتش سودای تمـــدن خندد سحرگه غنچه چون بر چهرۀ باد صبا خندد شفق هم آن زمان بر غفلت شبهای ما خندد به عمری غفلت و طول دعا در شدت محنت که باب استجابت بر چنین نوع دعا خندد ضرور افتاده چون خندیدن و بگریستن ما را بود مرد خِرد آنکو بجا گرید بجا خندد بدامان تحمل چنگ زن هنگام غم ورنه بوضع ناشکیبی ابتلا بر مبتلا خندد از این هر سو دویدن ها و منزل نا رسیدن ها دهان کفش پا بر هرزه گردی های پا خندد در این وادی ره مقصد چنان از رهبران گم شد که هر دم رهروان و رهزنان بر رهنما خندد چنان از اختلاف شیخ و صوفی فتنه بر پا شد که شیطان لعین از طعنه بر دین خدا خندد بجهل مقتدی گر مقتدا زد خنده از خفّت یقین دان مقتدی هم از قفا بر مقتدا خندد به مسجد چند می خوانی نماز با ریا زاهد که نقش بوریا بر آن نماز با ریا خندد هر آنکو دامِ نفس خویش سازد آشنایی را سزد گر یک جهان بیگانه بر آن آشنا خندد شهید عشق هرگز خونبها از کس نمی خواهد مبر نام جنان کان کشته بر این خونبها خندد بپاس دوستی از دوست گر جز دوست می جویی به بنیاد چنین یک دوستی اهل وفا خندد سیاست بازی امروز ما هم عقده نگشاید در این بازی ملل یکسر به ریش پیشوا خندد به جز پس ماندگی دیگر نشان از ما نیابد کس جهان پیش رو بر این رجوع قهقهرا خندد بر اندام تکبر خلقت دانش نمی زیبد رسا قدان عرفان بر غرور نارسا خندد مگو دست قضا همره ستمگار توانگر را که دست انتقام آخر بر این دست قضا خندد هزاران دل شود خون تا که بزمی دلگشا گردد جدا هر زخم دل بر بزمساز دلگشا خندد به معنی خندۀ چشم است اشک بینوا بلخی به ظاهر گر چه ارباب نوا بر بینوا خندد خون مرا جام دل از این یاد خون است عروس وصل را داماد خون است لب شیرین دهد بر کوهکن پند که مزد تیشۀ فرهاد خون است اگر خواهی همی رشد سیاسی طریق مرشدو ارشاد خون است به غفلت آبرو از جوی ما رفت به استمداد و استرداد خون است جوانا ! در قلم رمز شفا نیست دوای درد استبداد خون است ز خون بنویس بر دیوار ظالم که آخر سیل این بنیاد خون است بزن بلخی تو هم بر صنف رندان که هر چه هست بادا باد خون است + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در شنبه 1388/08/16 و ساعت
|
اختره اې ښکلیه اختره زه بخښنه غواړم + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در پنجشنبه 1388/06/26 و ساعت
|
غزل
ستــــړې ده او ښه بې خــــوبــــه شــوې ده غـــواړي لــــږ دمه ، بې خـــــوبــــه شوې ده خدای ورکـړه بانه ، بې خوبـــــه شـــوې ده لاړه، شــــوه ويده ، بې خوبـــــه شـــوې ده ما ورتــــه کلونــــه شــــوګـــــير کــــــړی دی دا پـــــه يــــوه شپه ، بې خــــوبـــــه شوې ده سترګـــــــې دواړه پټې پټې کــــيږي پــرې مــــــــړه نـــــه شي ډيوه ، بې خوبه شوې ده اوس بــــــه يـې اواز شي زرکلـــــــن شراب اوس کــــــــــوي مزه ، بې خوبــــــه شوې ده نورې شپې به ما ترې خوب کوی نــــه شو دا وارې هــــغه ، بې خــــــــوبـــــــه شوې ده ټولــــــــه زمانــــه دې ده پـــــــه سترګــو کې ټولـــــــه زمانه ، بې خــــــــوبــــــه شــــوې ده نـــــــه جلالــــــــه نور ازار يې مـــــه اخلـــــــه مـــــــه يې زوروه ، بې خـــــوبــــــه شـوې ده ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در سه شنبه 1388/06/03 و ساعت
|
مردی در موتر گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در دوشنبه 1388/03/11 و ساعت
|
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی،لذت دیدن ستاره ها رو هم از دست میدهی.
به مسائل بزرگ فکر کنید ، اما از خوشیهای کوچک لذت ببرید .
بهتر است مورد نفرت واقع شوی برای انچه هستی تا اینکه تو را دوست بدارند برای انچه نیستی
فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند .
در دنيا جاي كافي براي همه هست پس بجاي اينكه جاي كسي را بگيري سعي كن جاي خودت را پيدا كني.
ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت
|
پښتانه څوک دي؟ پښتانه د تاريخ پوهانو په عقيده د اريايانو له پښت څخه دي.اريايان د بشري کامونو يوه مهمه ډله ده ، چه له ډيرو زما نو راهيسي د ځمکي پر مخ ژوند لري او د روڼ تمدن خاوندان دي. د نړۍ لوي ملتونه هم د اريايايي پښت څخه راوتلي دي. ددوي پخوانۍ اصلي ژبه اريانا ويجو (ويجه) نوميده .د اريانا ويجو مانا اصيل او نجيب پښت، او د اصيل او نجيب هيواد خاوندان. ددوي هيواد څلور فصلونه درلودل او هميشه د اوبو پر غاړه اوسيدل.
تاريخ پوهان په دي عقيده دي چه ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت
|
برادران بشنويد : به خدا سوگند نميتوانيم به آرزوهايمان برسيم مگر آنكه با خدا صادق باشيم . بدانيد كه مجموعهاي از مؤمنين صادق ميتوانند در ميان استعمارگران تزلزل و وحشت ايجاد كنند كه هيچ وسيله مخرب نميتواند آنان را به تزلزل وا دارد . نه سياست و نه گفتگو هيچكدام، ما را به مقصد نميرسانند بلكه آنروز ما به مقصدي ميرسيم كه عزم صادقانه كنيم و بگوييم مرگ در راه خدا از والاترين آروزهاي ماست . آري آنروز روز خوشبختي است . ما هرگز مثل آنان نميگوئيم : يا مرگ يا استقلال . زيرا اين سخني است كه در خيابان گفته ميشود و در خيابان هم خاموش ميگردد . ولي فريادي كه از مسجد برخيزد هرگز به خاموشي نميگرايد مگر هنگام رسيدن به بهشت انشاءالله و در اين شرايط اين است وصيت من به شما : كه به همت خود را بر ارتباط با خدا گرد آوريد ، همواره به مناجات خدا بنشينيد و بسيار دعا كنيد و متفرق نشويد به خواست خدا به حق خود خواهيم رسيد .
شهید امام حسن البنا (ح) + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در دوشنبه 1388/02/28 و ساعت
|
اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آن را خرج لطافت یک لبخند کنیم یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیبا تر است. مدامم مست ميدارد،نسيم جعد گيسويت مثل شقایق زندگی کن، کوتاه اما زیبا،
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است
با باوفایان با وفایم با بیوفایان نیزباوفایم، چنین باش که جهان همه با وفا شود .
سیل دریا دیده ،هرگز بر نمی گردد به جوی
ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در شنبه 1388/02/26 و ساعت
|
1 - هر گاه ندای اذان را شنیدید،درهرشرایط وحالی که هستید، + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در چهارشنبه 1388/02/23 و ساعت
|
البنّا ، حسن ، بنیانگذار و رهبر کل جمعیّت اسلامی اخوان المسلمین . در رمضان 1324/اکتبر 1906 در دهکدة محمودیه در دلتای نیل ، از نواحی بحیرة مصر، به دنیا آمد . پدرش ، احمدبن عبدالرحمان بن محمدالبنا ساعاتی ، علاوه بر امامت جماعت مسجد دهکده ، به علوم اسلامی نیز وقوف داشت و در این زمینه بدایع المسند فی جمع و ترتیب مسند الشافعی و السنن را با شرح و توضیح نوشت و قسمتی از مسندات چهار امام مذاهب مختلف و از جمله مسند احمدبن حنبل را به نام الفتـح الرّبانی فی ترتیـب مسند الامام احمدالشیبانی تنظیم نمود و تفسیری به نام بلوغ الامانی من اسرارالفتح الربّانی بر آن نوشت . ویژگیهای علمی و دینی پدر تأثیر بسزایی در شخصیت البنا برجای گذاشت . او حفظ و قرائت قرآن را نزد پدر آموخت و در طول عمر خود از کتابخانة غنی او که مشتمل بر کتابهای مذهبی ، حدیث و تفسیر قرآن بود استفادة شایانی برد . ادامه مطلب + نوشته شده توسط عبدالمتین منصور در سه شنبه 1388/02/01 و ساعت
|
|
|